بوده ای خود این چنین قبل از جنینهان: چرا گویی که این من مردنی ست
(روشنا )
***
ای عزیزان ،
"عشق" طور آدمی ست
رمز "وحی" است و
دمی حالیدنی ست
قاری قرآن،
حکیم القدس بود
هان: که روح القدس،
لوح آدمی ست
خ
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی
روشنا آمده است با تو بگوید کلمه*من کلام حق ام وما همه, حق را بشر ایم*
***
روزگاری ست اسیر دم و
بی بال و پر ایم*
کس ندانست چرا,
عاقل و نسل بشر ایم*
ز کجا آمده ایم و
به کجا راه بریم*
ما چرا در سفر ایم,
از چه, پی خیر و شر ایم*
روزگاری ست ندانیم ,
چه فروشیم , چه خریم*
از چه, دیوانه سر ایم,
از چه, پریشان نظر ایم*
کس ندانست که
بیداری و خواب, چیست زما*
از چه, هشیار سَر ایم,
از چه به رویا گذریم*
روز و شب مست چه ایم
عاشق و سرمست که ایم
از چه, پیکار کنیم,
از چه پی خشک و تر ایم*
ز چه رو, گوش شنید و
ز چه رو, چشم بدید*
این چه دیدن , چه شنیدن
که همه, کور و کر ایم*
آن, چه کس بود,
که دید و بشنید,
هیچ نگفت*
گر به او دست نباشد,
ز حقیقت, چه بَریم*
گر به عالم نبوَد,
هیچ حقیقت جز ما*
از چه مستانه سَر ایم,
از چه مشنگیم و خَر ایم*
این چه حق بود که
جز ما, هدفی بیش نداشت,
بجز از این من و ما,
خشک نباشیم , چه تر ایم*
گویم ات, گوش بدار,
ای دل دیوانه ما*
به جهان هیچ نباشد,
که از آن بی خبر ایم*
با خبر گر بشوی
از همه اسرار نهان*
گو به ما ای مه آگاه,
در آن جا, چه سَر ایم*
بجز از این نبوَد,
ای "سرِ آگاهی" ما,
که در آنجا ز همه عالمیان
باخبر ایم*
هر کس آگاه تر از ما
به دو عالم باشد*
چون به آن در برسیم,
زو نتوانیم گذریم*
پس تو خواهی که بدانی
به حقیقت چه خر ایم*
نَفْسِ "دانستنِ تو",
گفت, کدامین سفر ایم*
سفر ما ز
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی
من اهل وفا بودم , من عشق و صفا بودمزاندیشه رها
بودم , من مشق خدا بودم( روشنا ) ***من باد ام و من
آب امبال و پر آفتاب امدر خواب ام و در
تاب املولی وش مهتاب
اممن آتش و من
خاک امیال و بر افلاک
اممی دوزم و می چاک
امخنیاگر دل پاک
اممن آدم و ذی
جودمموجودم و مو
جودمزآغاز ازل بودمپایان غزل ،
عود امهم موسی این
رود امدردانه و
مسعودمهم انس ام و جن
بودمابلیس ام و
مسجود اممن عشق نظر باز
امپ
یک لحظه, نوری روشنا* از تیرگی هایم ربود*****وقتی که, هستی را خدا*عین عدم, می آفرید*وقتی که چشمان مرا*چون چشم خود, رعنا
کشید*وقتی خدا, ناز مرا*نزد ملائک می خرید*یک لحظه, اشک آگهی*از نور چشمانم,
چکید*دیدم که عاشق گشته
ام ,*عشق گشته من را آگهی*من عارف از خود گشته ام,*عقل, بی خبر, در
ابلهی*من بودم و دم بود و
هی*من پیر و من سلطان
و کی*گردیده ام در نای و
نی*امروز و فردا ها و
دی*یک لحظه ار
من دل ز لا وا داده ام , دل را به الا داده اممن کوس رسوایی زنم , رسوا تر از بیش ام, بیا
***
در بازکن،
ای ساقیا
ای ساقی جانم
بیا
دل ,
باده نوش جان شده
ای جان جانانم
بیا
من خواب و
بیدارم، بیا
مدهوش و
هوشیارم، بیا
عشقم بده،
شورم بده
ای جام پنهانم
بیا
من عشق
می بویم بیا
من شور
می جویم بیا
یوسف در این
کویم بیا
فرهاد این
کوهم بیا
من عاشق
روی تو ام
ساقی دل جویم
بیا
من عارف هوی تو ام
گیسو ی آن موی
برچسب: رسوایی,
نویسنده: آریا جلالی
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی
برچسب:
نویسنده: آریا جلالی